تبليغاتX
گم کرده های ما
هیچ‌کس پسر هیچ‌کس
بزرگمردی در نیشابور درگذشت و مجلس ختمی برایش برپا شد. در آن زمان رسم بود که وقتی بزرگی وفات می‌یافت، عده‌ای را می‌گمارند تا آمدگان به مجلس را معرفی کند و اینان را معرف می‌گفتند. معرفان حضور هر بزرگی را پیش از ورود به مجلس با القاب گوناگونش اعلام می‌کردند.

 شیخ ابوسعید و همراهان نیز قصد مجلس ختم بزرگمرد کردند و چون به در مجلس رسیدند، معرفان جلوی در خواستند که بانگ برآورند و ابوسعید را معرفی کنند، اما عظمت شیخ آنها را گرفت و همه ساکت ماندند.

یکی از معرفان جلو آمد و به مریدی از مریدان شیخ نزدیک شد و گفت: «پیش از نام شیخ، چه القابی را اعلام کنیم.»
مرید فکر کرد و گفت: «بگویید شیخ اجل، شیخ الشیوخ، قائد اعظم، عارف کامل، شیخنا و مولانا ابوسعید فضل الله بن احمد بن محمد ... »
در این لحظه ابوسعید به مسئله گفت‌وگو پی‌ برد و جلو آمد و رو به مرد معرف و دیگر معرفان گفت: «نه شیخ اجل آمده است نه قائد اعظم. بروید و آواز دهید که هیچ‌کس پسر هیچ‌کس آمده است!»

معرفان در شیخ نگریستند و چون و چرا نکردند. بزرگشان فریاد برآورد: «هیچ‌کس پسر هیچ‌کس از راه رسید.»
و باقی معرفان نیز در کوچه و حیاط مجلس فریاد برآوردند که: «هیچ‌کس پسر هیچ‌کس از راه رسید.»


پچپچه‌ای در بزرگان مجلس افتاد که هیچ‌کس پسر هیچ‌کس چه کسی می‌تواند باشد. نگاه‌ها به در مجلس خیره شد و نفس‌ها در سینه حبس ماند تا ابوسعید ابوالخیر از در درآمد و ولوله در جان بزرگان افتاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 15:11  توسط بهار جاودان  | 

 

                            پاییز بهاری است که عاشق شده است

"مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه از دست بدهد روح زندگی را برای خویش نگه می دارد"

زرد است که لبریز حقایق شده است          تلخ است که با درد موافق شده است
 شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی               پاییز بهاری است که عاشق شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 21:45  توسط بهار جاودان  | 

در این هیاهوی بی پایان شهرهای شلوغ در روزهایی که با ترافیک سنگین صبحگاهی آغاز می شود ما آدمهای این دوره و زمانه چیزهای زیادی را گم کرده ایم .

اگر یک جورهایی شبیه هم شده ایم شاید به خاطر همین چیزهای مشترکی است که گم کرده ایم روزهایمان مثل هم با دغدغه و دلهره شروع می شود و با کوله باری از خستگی به پایان می رسد .

اینقدر عادت کرده ایم مراقب روبرو / پشت سر و دیگر جوانب مان باشیم که یادمان می رود در این روزهایی  که مکرر شب می شود گاهی نگاهی هم به درون بیاندازیم .

شاید برای همین هست که خیلی چیزهایمان را گم کرده ایم چیزهایی مثل دوست داشتن / مهربانی کردن / سادگی و خلاصه بخشی از انسانیت / قسمتی از کودکی درون / پاره ای از روح الهی و بخشی از سرشت بشری را از دست داده ایم .

حالا بیشتر نگران آنیم که صدمه ای نبینیم تا صدمه ای نزنیم  بجای آنکه مراقب صداقتمان باشیم که لکه دار نشود دائم حواسمان جمع است که دروغی نشنویم و بیشتر از آنکه سودی برسانیم در پی آنیم که نفعی ببریم و...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 13:5  توسط بهار جاودان  |